معبود زیبا ی جهان

معبود من قلبم به عشق تو زنده است

معبود زیبا ی جهان

معبود من قلبم به عشق تو زنده است

داستان واقعی از یک پسر بچه

سلام به روی ماه خدای بی نهایت زیبارو و بخشنده و مهربان و عزیز دلم

سلام به روی ماه تمام ملائکه ی مقرب درگاه خدای مهربون 

سلام به روی ماه ، ماه بسیار شاد و عزیز و زیبا و عشق ربیع الاول 

سلام به روی ماه ، تمام پیامبران الهی بسیار هدایتگر و دلسوز و مهربان خدای مهربون 

سلام به روی ماه تمام مادران و پدران بسیار باتقوا و مهربان و پاکدامن تمام پیامبران الهی و چهارده معصوم ع 

سلام به روی ماه رسول نور و مهربانی ص 

سلام به روی ماه بانوی بسیار نازنین و دوست داشتنی ، بانو حضرت زهرای مرضیه س و شوهر بسیار عزیز و شریفش مولا علی ع 

سلام به روی ماه ده دسته گل بسیار ناب و پاک و زیبا و دوست داشتنی و خوشبوی محمدی ، بانو حضرت زهرای مرضیه س و مولا علی ع 

سلام به روی ماه آخرین دسته گل بسیار ناب و پاک و زیبا و دوست داشتنی و خوشبوی محمدی ، بانو حضرت زهرای مرضیه س و مولا علی ع و خوشبوترین گل نرگس جهان 

سلام به روی ماه تمام اولاد بسیار پاک و مطهر و عزیز و شریف تمام پیامبران الهی و چهارده معصوم ع 

سلام به روی ماه تمام اصحاب بسیار پاک و باوفا و شجاع و فداکار امام حسین ع 

سلام به روی ماه تمام خاندان بسیار پاک و مطهر و عزیز و شریف تمام پیامبران الهی و چهارده معصوم ع 

 داستان واقعی از یک پسر بچه :

در روز اول سال تحصیلی ، خانم تامپسون ، معلم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد ، و پس از صحبت های اولیه ، مطابق معمول به دانش آموزان گفت : که همه ی آن ها را به یک اندازه دوست دارد ، وفرقی بین آنها قائل نیست ، البته او دروغ می گفت و چنین چیزی امکان نداشت ، مخصوصا اینکه پسر کوچکی در ردیف جلوی کلاس روی صندلی لم داده بود ، به نام تدی استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشی از او نداشت ، تدی سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود ، همیشه لباسها ی کثیف به تن داشت ،با بچه های دیگر نمی جوشید ، وبه درسش هم نمی رسید ، او واقعا دانش آموز نامرتبی بود ، وخانم تامپسون از دست او بسیار ناراضی بود ، ‌سرانجام به او نمره ی قبولی نداد و اورا رفوزه کرد ، امسال که دوباره تدی در کلاس پنجم حضور می یافت ، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده های تحصیلی سال های قبل تدی ، نگاهی بیاندازد ، تا شاید به علت درس نخواندن او پی ببرد ، و بتواند کمکش کند ، معلم کلاس اول تدی در پرونده اش نوشته بود : تدی ، دانش آموز باهوش وشاد و بااستعدادی است ، وتکالیفش را خیلی خوب انجام می دهد و رفتار خوبی دارد ، از او رضایت کامل دارم ، معلم کلاس دوم  تدی ، در پرونده اش نوشته بود : تدی ، دانش آموز فوق العاده ای هست ، همکلاسیهایش دوستش دارند ، ولی اوبه خاطر بیماری درمان ناپذیر مادرش که در خانه بستری است ، دچار مشکل روحی است ، معلم کلاس سوم تدی ،  در پرونده اش نوشته بود :مرگ مادر برای تدی بسیار گران تمام شده است ، او تمام تلاشش را برای درس خواندن می کند ،ولی پدرش به درس و مشق او علاقه ای ندارد ،اگر شرایط محیطی او در خانه تغییر نکند ، او به زودی با مشکل روبه رو خواهد شد ، معلم کلاس چهارم تدی در پرونده اش نوشته بود:تدی درس خواندن را رها کرده و علاقه ای به مدرسه نشان نمی دهد،دوستان زیادی ندارد و گاهی در مدرسه خوابش می برد ، خانم تامپسون با مطالعه پرونده های  تحصیلی سال های قبل تدی ، پی به مشکل او برد ، واز این که دیر به فکر او افتاده بود ، خودرا نکوهش کرد ، تصادفا فردای آن روز ، روز معلم بود وهمه ی دانش آموزان هدایایی برای او آورده بودند ، هدایای بچه ها همه در کاغذ کادوهای زیبا ونوارهای رنگارنگ پیچیده شده بود ، بجز هدیه ی تدی که داخل یک کاغذ معمولی وبه شکل نامناسبی بسته بندی شده بود ، خانم تامپسون هدیه ها را سر کلاس باز کرد ، وقتی بسته ی تدی را باز کرد ، یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود ، و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود ، در داخل آن بود ، این امر باعث خنده ی  بچه های کلاس شد ، اما خانم تامپسون فورا خنده ی بچه ها را قطع کرد ، و شروع به تعریف از زیبایی دستبند کرد ، سپس آن را همانجا به دست کرد ، ومقداری از آن عطر را نیز به خود زد ، تدی آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه ، مدتی بیرون مدرسه صبر کرد ، تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شود ، سپس نزد او رفت وبه او گفت : خانم تامپسون ، شما امروز بوی مادرم را می دادید ، خانم تامپسون ، بعد از خداحافظی از تدی ، داخل ماشینش رفت ، وبرای دقایق طولانی گریه کرد ،واز آن روز به بعد ، او آدم دیگری شد ،ودر کنار تدریس خواندن ،وریاضیات ،وعلوم به آموزش زندگی وعشق به همنوع به بچه ها پرداخت ، والبته توجه ویژه ای نیز به تدی می کرد ،پس از مدتی ، ذهن تدی دوباره زنده شد ، هرچه خانم تامپسون اورا بیشتر تشویق می کرد ،اوهم سریعتر پاسخ می داد، وبه سرعت او یکی از باهوش ترین بچه های کلاس شد وخانم تامپسون با وجودی که به دروغ گفته بود ، که همه را به یک اندازه دوست دارد ، اما حالا تدی دانش آموز محبوبش شده بود ،یکسال بعد ، خانم تامپسون یادداشتی از تدی دریافت کرد ، که در آن نوشته بود ، شما بهترین معلمی هستید که من در عمرم داشته ام ، شش سال بعد ، یادداشت دیگری از تدی به خانم تامپسون رسید ، او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است ، وباز  هم افزوده بودکه شما همچنان بهترین معلمی هستید که در تمام عمرم داشته ام ، چهار سال بعد از آن ، خانم تامپسون ،نامه ی دیگری دریافت کرد ، که در آن تدی نوشته بود :با وجودی که روزگار سختی داشته است ، اما دانشکده را رها نکرده ، وبه زودی از دانشگاه با رتبه ی عالی ،فارغ التحصیل می شود ، بازهم تأکید کرده بود که خانم  تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش شده بود ، چهار سال دیگر هم گذشت ، وباز هم‌نامه ای دیگر رسید ، این بارتدی  

توضیح داده بود ، که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است ، باز هم خانم تامپسون  را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود ، اما این بار ، نام تدی در پایان نامه ،کمی طولانی تر شده بود ، دکتر تئودور استورداد ، ماجرا هنوز تمام نشده است ، بهار آن سال نامه ی دیگری رسید ، تدی در این نامه گفته بود که با دختری آشنا شده است ومی خواهند باهم ازدواج کنند ،او توضیح داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده ،واز خانم تامپسون خواهش کرده بود ،، اگر موافقت کند ، در مراسم عروسی در کلیسا ،در محلی که معمولا برای نشستن مادر داماد در نظر گرفته می شود ، بنشیند ، خانم تامپسون بدون معطلی پذیرفت ،وحدس بزنید ، چکار کرد ؟ او دستبند مادر تدی را با همان جاهای خالی نگین ها به دست کرد ، وعلاوه بر آن ، یک شیشه از همان عطری که تدی برایش آورده  بود ، خرید وروز عروسی به خودش زد ، تدی وقتی  در کلیسا خانم تامپسون را دید ، اورا به گرمی هرچه تمام تر در آغوش فشرد و در گوشش گفت : خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید ، از شما متشکرم ، به خاطر اینکه باعث شدید ، من احساس کنم که آدم مهمی هستم ، از شما متشکرم ، وازهمه بالاتر به خاطر اینکه به من نشان دادید ، که می توانم تغییر کنم ، ازشما متشکرم ، خانم تامپسون که اشک در چشم داشت ، در گوش او پاسخ داد: 

تدی ، تو اشتباه می کنی ، این توبودی که به من آموختی ، که می توانم تغییر کنم ، من قبل از آن روزی که توبیرون مدرسه بامن صحبت کردی  ، بلد نبودم چگونه تدریس کنم ، بدنیست بدانید که ، تدی استودارد ، هم اکنون در دانشگاه آیوا ، استاد برجسته ی پزشکی است ، وبخش سرطان دانشکده ی پزشکی  دانشگاه ، نیز به نام او نامگذاری شده است ، همین امروز گرمابخش یک نفر باشید ، وجود فرشته ها را باور داشته باشید ، ومطمئن باشید که محبت شما به خودتان باز خواهد گشت 

یا لطیف 

ارحم عبدک الضعیف الذلیل 

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد